تبلیغات
❀ نجم الثاقب ❀ - خدا روزی طالب علم رو میرسونه....

خدا روزی طالب علم رو میرسونه....


 یه خاطره بگم از اینکه میگن خدا روزیه طالب علمو میرسونه:
 
برای امتحانات ما طلبه ها خوابگاه میموندیم یه شب نگاه کردیم دیدیم هیچی برا خوردن نداریم،
 
جز یه بسته ماکارونی ولی وقت درس کردنشم نداشتیم
 
 اما خوب مجبور بودیم خیلی گرسنه بودیم
 
ماهم به بچه های اتاق بغلی سپردیم که اگه میشه آمادش کنن خودشون هم جز غذای مونده چیزی نداشتن
 
 ما هم رواین ماکارونی حساب کشیده بودیم که برا فرداهم میمونه تافکر غذا کنیم
 
غافل از این که تعداد گرسنه ها به 15نفر میرسه
 
 خلاصه اون شب من ودوستم مثل وم زده ها نگاه میکردیم
 
ودست به دعا که یه چیزی تهش بمونه برا فردامون.
http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها
http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها
 
 
 
خداروشکر موند
 
ولی برا صبحانه که بیدار شدیم دیدیم یکی از بچه های اون اتاق
 
 با یه قابلمه رفت تو اتاقشون دلمون هری ریخت
 
 اره رفتیم توآشپزخونه دیدیم غذای ما بوده
 
حالا با این شکم گرسنه چطور میشه درس خوند؟
 
شانس بد ما هم هیشکی اون روز غذا نداشت
 
هرطور بود تا عصر گرسنگی تحمل کردیم
 
عصری برا اینکه خودمون روسرگرم کنیم گرسنهگی فراموش کنیم رفتیم توحیاط
 
مشغول مباحثه بودیم که در زده شد.
 
 گفتیم کسی که قرارنبوده بیاد؟
 
اولش نخواستیم درباز کنیم بعدش دوباره گفتیم شایدازبچه ها باشه
 
 من ودوستم رفتیم دوستم گفت: کیه؟
 
 که صدای یه اقای اومد که میگفت حاج خانم چندنفرید؟
 
 دلمون ریخت گفتیم :چرا ؟
 
گفت شما بگید چند نفراینجا هست؟
 
 ماهم گفتیم حدود 12نفر...
 صدا زد اقا 12 ظرف بیارید. گفت میشه در باز کنید؟
 
 باز که کردیم دیدیم یه حاج اقا بالباس روحانی با ظرفایی که داخل
 
هرکدوم موز،کیک،ابمیوه وسیب وپرتقال وحتی دستمال وچاقو!!!!
 
باورمون نمیشد من ودوستم ماتمون برده بود
 
 ازخوشحالی چشمامون گردشده بود!Surprise
 
 
http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها
http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها
 
 
منم توسالون صدا میزدم که روزی طالب علم رو خدا میده...
 
همه بچه ها اومدن بیرون از اتاقاشون
 
همه از خوشحالی حمله کردن فهمیدیم هیشکی غذا نداشته وصداش در نیومده...!
 
 
☀☀☀☀☀☀☀☀☀
 
اون روز واقعا لطف خدا ودست نوازش خدا رو حس کردیم.
 
این بسته ها هم مال حاج اقایی بود که داشت راهی مکه میشد
 
 شاید خودش خبر نداشت که با این کارش قبل از اینکه به مکه برسه
 
 حاجی شده وحجش بجا آورده!
 
حاج آقا حجتون مقبول
 
خاطره ای از: طلبه ی دزفول