تبلیغات
❀ نجم الثاقب ❀ - شنا بلد نیستم...

شنا بلد نیستم...


 

با نشانه هایی که دیده بود و شنیده بود  فکر کرد جوان همان امام است.

گمشده اش.

دوست داشت همراهی اش کند کنار اب که رسیدند پا پس کشید.

 جوان جلو رفت او یک قدم رفت عقب.  گفت: شنا بلد نیستم

شنید : وای بر تو با منی و میترسی؟

 سرش را زیر انداخت بغض کرده بود: نه.

....یعنی جراتش را ندارم...

 جوان روی آب رفت و او ماند.

منبع: مصلح 313.سایت آیه های انتظار

جدا از این برکات سحر شدن کافی است

بیایی و بروی... بی خبر شدن کافی است

عزیز فــاطـمه تا کی به هر دری بزنم

بیا بیا که دگر در به در شدن کا فی است